ای نسیم سحر
آرامگه یار کجاست
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:22  توسط من
|
| دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود |
|
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود |
| دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت |
|
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود |
| هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد |
|
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود |
| عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت |
|
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود |
| من سرگشته هم از اهل سلامت بودم |
|
دام راهم شکن طره هندوی تو بود |
| بگشا بند قبا تا بگشاید دل من |
|
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود |
| به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر |
|
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:36  توسط من
|
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:26  توسط من
|
دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است. رئوف است و كريم است، كبير است و عظيم است، بصير است و عليم است، نصير است و نعيم است، قدير است و قديم است، خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح و روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، ز آفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آنها داده كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و ز هر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايت خداوند مبين را.
آفريننده دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، گزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار. خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پر و بال، به هر مار خطل و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه احوال از او سايه اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشد كرم ايزد بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و ز هر قصه شيرين و حديث نمكين پند بگيريم و نصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دار جهان عمر سرآريم كه از كرده خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت ز سر لطف و عنايت كه ز ما خلق ندارند شكايت، به از اين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوند و چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:35  توسط من
|